![]() |
Welcome To My Blog |
![]() |
|
یک گلدان خالی برای احتمال یک گل سرخ |
|
سروده اي از فردوسي بزرگ که درود و داد و دَهِش يزدان بر او باد
در اين خاک زرخيز ايران زمين نبودند جز مردمي پاک دين همه دينشان مردي و داد بود وز آن کشور آزاد و آباد بود چو مهر و وفا بود خود کيششان گنه بود آزار کس پيششان همه بنده ناب يزدان پاک همه دل پر از مهر اين آب و خاک پدر در پدر آريايي نژاد ز پشت فريدون نيکو نهاد بزرگي به مردي و فرهنگ بود گدايي در اين بوم و بر ننگ بود کجا رفت آن دانش و هوش ما که شد مهر ميهن فراموش ما که انداخت آتش در اين بوستان کز آن سوخت جان و دل دوستان چه کرديم کين گونه گشتيم خار؟ خرد را فکنديم اين سان زکار نبود اين چنين کشور و دين ما کجا رفت آيين ديرين ما؟ به يزدان که اين کشور آباد بود همه جاي مردان آزاد بود در اين کشور آزادگي ارز داشت کشاورز خود خانه و مرز داشت گرانمايه بود آنکه بودي دبير گرامي بد آنکس که بودي دلير نه دشمن دراين بوم و بر لانه داشت نه بيگانه جايي در اين خانه داشت از آنروز دشمن بما چيره گشت که ما را روان و خرد تيره گشت از آنروز اين خانه ويرانه شد که نان آورش مرد بيگانه شد چو ناکس به ده کدخدايي کند کشاورز بايد گدايي کند به يزدان که گر ما خرد داشتيم کجا اين سر انجام بد داشتيم بسوزد در آتش گرت جان و تن به از زندگي کردن و زيستن اگر مايه زندگي بندگي است دو صد بار مردن به از زندگي است بيا تا بکوشيم و جنگ آوريم برون سر از اين بار ننگ آوريم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 1:42 توسط nikol |
|
|
شبانه شعري چهگونه توان نوشت
تا هم از قلب من سخن بگويد، هم از بازويام؟
من آن خاکستر سردم که در من من آن درياي آرامام که در من من آن سرداب تاريکام که در من
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 1:1 توسط nikol |
|
|
صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| حرف دل |
|
|
| لوگو دوستان |
|
|
| وبلاگ هفته |
|
|
| لينکها |
| فال حافظ |
|
|
| شمارنده وبلاگ |
| موزيک وبلاگ |
|
|